رضا قليخان هدايت
1557
مجمع الفصحاء ( فارسي )
فى اللغز و المدح الخاقان المغفور چيست آن روشندلى كز تيرهسنگش گوهر است * عاشقى روشنضمير و دلبرى سيمينبر است گه دلش از سنگ و گه ز آهن ولى سنگين دلش * از دل عشاق و طبع دلبران نازكتر است سادهلوح و پاكدل چون عاشقان آمد و ليك * هر زمانش چون هوسناكان نگارى در بر است زشت رويان زشت بينندش نكورويان نكو * اين عجب نه زشترو باشد نه نيكومنظر است منطبع در وى صور يا منعكس از آن جمال * همچو روى و راى داراى سكندر چاكر است افتخار خسروان فتحعلى شه آنكه جود * بىوجود دست او همچون عرض بىجوهر است فى الحكمة و المعرفة و مدح الخاقان المغفور بزم غيب از شمع ذاتش چون منور داشتند * پردهداران صفاتش پرده بر در داشتند خواست با نامحرمان پيدا شود حسن ازل * محرمانش صد ره از اول نهانتر داشتند شاهدان غيب را دادند اطوار ظهور * رويشان پس در ظهور خويش مضمر داشتند خامهء اظهار چون بر لوح امكان نقش بست * از نخستين صورت نورى مصور داشتند گاه خوانندش محمد گاه گويندش على * گه به عقل اولين او را معبر داشتند